سفارش تبلیغ
صبا
آن که حاجت به مؤمن برد چنان است که حاجت خود به خدا برده و آن که آن را به کافر برد چنان است که از خدا شکایت کرده . [نهج البلاغه]
اشک شور
درباره



اشک شور


نا آشنا
دوست دارم دوست باشم با خدای مهربان دستهایم رو بگیرم رو به سوی آسمان

تمثیل درمانی

حکایت سقراط و مرد رنجیده
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی‌اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می‌دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می‌پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی‌شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی‌شود .
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می‌یافتی و چه می‌کردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می‌کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می‌کردی که او را بیمار «می‌دانستی».
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی‌شود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است. باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .بدان که هر وقت کسی بدی می‌کند در آن لحظه بیمار است.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نا آشنا 93/1/13:: 9:42 عصر     |     () نظر

پیش از این..

پیش از اینها فکر می کردم خدا***خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها***خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور***بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او***هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان***نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش***سیل و طوفان نعرة توفنده اش
دکمة پیراهن او آفتاب***برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست*** هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود*** از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین*** خانه اش در آسمان دور از زمین
بود، اما میان ما نبود*** مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت*** مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا*** از زمین از آسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست*** پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است*** آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند*** تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند***کج نهادی پای لنگت می کند
تا خطا کردی، عذابت می دهد***در میان آتش آبت می کند...
با همین قصه دلم مشغول بود***خواب هایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم***در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین***بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا***در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا***ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود***مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه***مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله***سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود***مثل صرف فعل ماضی سخت بود
***
تا که یک شب دست در دست پدر***راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا***خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست ***گفت اینجا خانة خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند***گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد*** با دل خود، گفت وگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین*** خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟
گفت: آری خانة او بی ریاست***فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است***مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی***نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست***حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است***مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد***قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست***قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست***این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر***از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد***نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود***چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا*** دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد*** سفرة دل را برایش باز کرد
می توان در بارة گل حرف زد***صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت***با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد***مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند***با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد***با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در بارة هر چیز گفت***می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا***پیش از اینها فکر می کردم خدا ...


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نا آشنا 93/1/13:: 9:34 عصر     |     () نظر

مجلس عروسی

مجلس عروسی که مورد نظر اسلام است، مجلس عروسی بدون گناه است. گویا بعضی ها باورشان نمی شود که گناه نباشد. اولیاء الله مراسم ازدواج داشتند و هیچ اتفاقی هم نمی افتاده، می شود جشن باشد، شادی و شادمانی باشد، کسی که صدای خوب دارد در مدح اهل بیت بخواند، حتی در مورد داماد بخواند، لطیفه های مناسبی بگویند، میهمان ها می خندند، میوه می خورند، همه این ها شادی است. روایت داریم فرشتگان الهی به مراسم عروسی مومن می آیند و برکت می آورند. اگر در مراسم عروسی گناه باشد، فرشتگان قاعدتا نمی آیند و برکت هم با خودشان نمی آورند. اسراف هم گناه است و خیلی هم اسراف می کنند و در تالارهای آن چنانی چند نوع غذا و اسراف گناه است. یا مثلاٌ فخر فروشی ها چشم و هم چشمی ها.
یکی وضعش خوب است کلاس می گذارد ، می خواهد خودی نشان دهد. ایشان توجه ندارند، در بین میهمانان کسانی هستند که امکان مالی کمتری دارند. حالا آقا پسر می خواهد ازدوج کند وحشت می کند. در بعضی از شهر عروس خانم را ، برای آرایش به یک کشور عربی می برند و عصر عروس را بر می گردانند. یعنی توی کشور ما آرایشگر نیست؟ من فکر نمی کنم این ها شخصیت بیاورد، بلکه چاله شخصیت را نشان می دهد.
اگر خیلی پول داری برو صرف مسکین ها بکن. برای دخترهای فقیر جهیزیه تهیه کن. گاهی اوقات سر و صدا در عروسی برای دیگران مزاحمت است و بعدش که در خیابان راه بندان ها که پیش می آید، پشت ماشین عروس گیرمی افتیم، آمبولانسی که می خواهد برود راه نیست. اینها ها چیست ؟ ما این جوری ازدواج می کنیم و بعد از خدا برکت و آسایش می خواهیم. شاید کسی برای فرزندش اتفاقی افتاده و می خواهد سریع برسد و نفرین می کند. این نفرین ها اثر گزار است. فرهنگ سازی کنیم. این ها گناه است. [1]

پی نوشت :
1. حسین، دهنوی، پایگاه اطلاع رسانی شبکه سه، 9/9/92

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نا آشنا 93/1/12:: 3:36 عصر     |     () نظر

اسلام دین شادی

یک چیز بگویم که دل افراد غیرمذهبی آب شود. اسلام دین نشاط و شادابی است و با غم و حزن که سبب رکود شود مخالف است. اگر گریه و عزاداری بر شهدا به خصوص سالار شهیدان امام حسین (ع) را جایز می داند، به این دلیل است که در دل آن حرکت و پویایی است، نه افسردگی. امام صادق (ع) فرمود: «در شادی ما شاد باشید و در حزن ما اندوهگین [1] ». امام در همین حدیث هم ابتدا شاد بودن را مطرح کردند. یعنی اصل بر بانشاط و شاد بودن است. دایره عوامل و اسباب نشاط و تفریح و شوخی بی نهایت است و فقط از بین آن‌ها قسم حرام را رد کرده است.
بوستان خنده و شوخی حلال، بسیار شادی زا و بزرگ است شوخی پنج فاز دارد:
1- متعالی: شوخی حکیمانه که در آن نیت الهی وجود دارد، حقی گفته شود و باطلی رد شود و یا از مظلومی دفاع شود و ظالمی را تباه کند.
2- مفید: حلال است و برای کسب نشاط و با نیت الهی است.
3- مباح: دروغ گفتن به شوخی به گونه‌ای که دیگران بدانند شوخی است.
4- مکروه: خنثا است و حلال. نه حرام نه مستحب و نه مکروه.
5- مبتذل: حرام است مثل شوخی برای مسخره کردن یا تحقیر و اذیت کردن یک فرد یا یک قوم. شوخی با نامحرم با ترس افتادن در گناه و به قصد لذت جنسی.
دایره وسیع شوخی
بنابراین دایره شوخی وسیع است و از پنج قسم یک قسمت آن مرداب است که نباید نزدیک شویم. تصور کنید به مهمانی ای رفته باشیم و میزبان برای ما غذا و خوراکی های متنوع و متعددی آماده کرده باشد و از ما بخواهد که به فلان ظرف دست نزنیم چرا که اگرچه ظاهری جذاب و خوش رنگ و بویی دل انگیز و حتی مزه ای خوش دارند ولی زهری کشنده دارند. ما یواشکی بخوریم؛ و در دل از او نارحت باشیم که چرا مانع خوشی ما شده است در واقع وقتی ما از گناهی منع می شویم به جای تشکر از ائمه (ع) که خون و آسایش خود و خانواده خود را برای هدایت ما دادند فاصله می گیریم. [2]

پی نوشت :
1 . خصال، ج2.

2. محمدعلی قدیری، محمدحسین قدیری، ‌قوانین شوخی و خوشی، کتابخانه سایت اسک دین


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نا آشنا 93/1/11:: 4:41 عصر     |     () نظر


لوگوی ما